*** در صورت درخواست صاحب اثر یا ستاد ساماندهی از سایت حذف خواهد شد ***
خلاصه داستان :
یکی از اعضای خانه سالمندان، نذر میکند تا گنبد و گلدستهای را به مسجدی در قشم اهدا کند. دختری به نام شعله، به نمایندگی او به شمال میرود و از کارگاهی که نقی در آن کار میکند؛ گنبد و گلدسته را میخرد. قرار بر این میشود که نقی برای نصب آن به قشم برود؛ پس همه خانواده همراه با شعله، با کامیون ارسطو به سمت قشم حرکت میکنند.
بدون دیدگاه